سيد صادق سجادى
120
تاريخ برمكيان ( فارسى )
توهينى بدانها محسوب گردد و ديگران آنها را به ديدهء حقارت بنگرند يا خود احساس كوچكى كنند گفت تا آنها را « ز ايران « بنامند « 1 » و اين در نظر اديبان و شاعران بس مقبول افتاد « 2 » . يحيى و فضل و جعفر هر روز تا نيمهء روز جلوس عام داشتند و خلق از وضيع و شريف ، بىحاجب و مانع به نزدشان آمد و شد مىكردند « 3 » . يحيى از كبر و نخوت بيزار بود و مىگفت هركس به سبب منصب خويش تكبّر و تفاخر كند لابد آن منصب از شأن و شايستگى او فراتر است « 4 » . او خود به رغم مقام و منزلتش تواضع و خدمت به ديگران را دوست مىداشت و روايات بسيارى در اين باره از او در دست است « 5 » . بدين شيوه او با غلامان خويش هم به نرمى و مدارا رفتار مىكرد « 6 » و با خود عهد كرده بود كه هيچكس را بد نگويد و بد نخواهد ، و راستى را كه بدان عهد وفا كرد ؛ و آنگاه كه يكى از كاتبان خود را هدف ملامت و توبيخ گردانيد بىدرنگ پشيمان شد و به جبران آن برخاست « 7 » . غزالى كه از جوانمردى و پاكدلى او سخنها رانده ، آورده كه اگر با كسى حتى غير مسلمانى دعوا داشت به نزد قاضى مىرفت و به حكمش گردن مىنهاد « 8 » . يحيى در گرفتاريها بزرگترين پناهگاه مردم بود و بر خود نيز فرض مىدانست كه آنان را يارى رساند . يك بار كه منصور بن زياد مورد خشم هارون قرار گرفته و خليفه دستور داده بود ده ميليون درهم ازو بگيرند يا سرش را جدا كنند ، با آنكه با يحيى دشمنى مىورزيد ، پناهى جز او نيافت و يحيى به زحمت نقدينهء خود و پسرانش را گرد آورد و آن مال فراهم ساخت و به او داد ؛ امّا منصور در پاسخ اين احسان خطاب به يحيى و صالح صاحب المصّلى كه واسطه بود گفت : فما بقيا علىّ تركتمانى * و لكن خفتما صرد النّبال « 9 » گفتهاند كه چون يحيى اين پاسخ را شنيد ، ساعتى سر به زير افكند و آنگاه گفت :
--> ( 1 ) . جهشيارى ، 150 ؛ ابو الفرج ، اغانى ، 3 / 68 - 69 . ( 2 ) . هندوشاه ، 101 . ( 3 ) . جهشيارى ، 177 . ( 4 ) . همو ، 201 ؛ ابن قتيبه ، عيون ، 3 / 268 . ( 5 ) . مثلا : بيهقى ، المحاسن ، 195 . ( 6 ) . ابن قتيبه ، همان ، 1 / 284 . ( 7 ) . جهشيارى ، 198 ، 203 ؛ بيهقى ، همان ، 180 - 181 . ( 8 ) . نصيحة الملوك ، 171 ، 205 - 210 . ( 9 ) . شعر از لبيد بن ربيعهء عامرى ( در گذشتهء 41 ق ) است .